تولدم
امروز روز جهانی زن
و
روز تولد منه.
متاسفم
که
همیشه
بدترین
روز زندگیم بوده
امروز روز جهانی زن
و
روز تولد منه.
متاسفم
که
همیشه
بدترین
روز زندگیم بوده
من اسبی رم کرده ام
که صدای نعل مصنوع مرا فریفته است
آه ای باد آزاد ببر مرا اندکی با خود
که در آن دوردستها غوغاست
مرا آسان نمودن چون شبی تاریک
که دور کشتند رنگ باورم اینک
مرا چون ابری خشک گرفتندم ز باورم
که چون بی باوران اندر این منزل شدم ساکن
خیالم باش
خیالم باش که بی باور شدم
خیالم باش که بی باور شدم
a lovely friend from far far away city
ناشناسی پیش میراند در این راهم
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم
من به دنیا آمدم تا در جهان تو
حاصل پیوند سوزان دو تن باشم
پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم
من به دنیا آمدم بی آنکه من باشم
وای از این بازی ‚ از این بازی درد آلود
از چه ما را این چنین بازیچه می سازی
رشته تسبیح و در دست تو می چرخیم
گرم می چرخانی و بیهوده می تازی
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری
پشت لبخندی که زیباست بر لبم گم می شوم
پشت چشمانی که غم را با سیاهی های سرمه محو کرد
پشت کوه ابروان مشکی ام
پشت گلهایی که بی رنگند روی گونه ام
آه دامان کلامم عشوه گر
گردش چشمان من خیلی شبیه زندگی ست
پشت گیسویی که عمرش تا به یلدا می رسد
پشت گلهای حریر دامنم پنهانی ام
پشت یک رسم غریب اجتماع
آه من پشت تظاهر گم شدم
من نفسهایم همه طعم شراب کهنه داشت
در پی آن مستی ام اکنون که پیدایم کند.
سوسن محمدی
وکاغذ و قلمی
قلمی که گاه و بی گاه جور مرا می کشد
و حرفهای ناگفته ام را بر کاغذ می نویسد
در آن لحظه قلمم مثل زیانم نیست
من و من نمی کند کم نمی آورد
می نویسد
شیوا بی غلط و بدون بروز هر گونه احساسی
وقتی می نویسم گونه هایم سرخ نمی شوند
اشک هایم فرو نمی ریزد
عصبانی نمی شوم
صدایم هم نمی لرزد
و کاغذ چه صبور نوشته هایم را گوش می دهد!
واکنشی از خشم در او نیست.
نگاه عاقل اند سفیه نمی اندازد
مرا به خاموشی وا نمی دارد
تنهایم نیز نمی گذارد...
در آخر٬ من آرام و سبکبال٬ به کاغذم می گویم:
"همه ی اینها را گفتم که بگویم٬ گفتن بلد نیستم٬ اما نوشتنم بد نیست."
و او هم چنان صبور گوش می دهد..
آنگاه کاغذ را به آب می سپارم
و آب می داند که آن را به دست چه کسی برساند...
و من دوباره به چهار دیواری ام باز می گردم
و در پی قلمم و کاعذ صبوری دیگر....
من یک چهار دیواری دارم...
زمستان
سلامت را نمی خواهد پاسخ گفت
سرها سر در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدارتان را
نگه جزء پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرمگاهسینهمی آید بیرون ابری شود تاریک
چودیوار اتیر در پیش چشمانت
نفس کاین استپس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر، پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانانمردانه سرداست...آی....
دمت گرم وسرت خوش باد
سلام را تو پاسخ گوی ودر بگشای
منم من میهمان هرشب لولی وش مغموم
منم سنگ تیپا خورده رنجور
نه از روم نه از زنگم بی رنگم
بیا بگشای در، بگشای دل تنگم
حریفا، میزبانا ، میهمان سال و ماهت پشت در چون موجمی لرزد
تگرگی نیست مرگی نیست
صدایی گر شنیدی صحبت،سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه گویی که بیگه شده سحر شد بامداد آمد
فریبت می دهد بر آسمان، این یادگار سیلی سرد زمستان است
وقندیل سپهرتنگ میدان مرد یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است
حریفا رو چراغ باده را افروز شب با روزیکسان است
سلامت را نمی خواهد پاسخ گفت
هوادلگیر،درها بسته،سرهادر گریبان،دستهاپنهان
نفس ها ابر،دل ها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دل مرده
سقف آسمان کوتاه
غبار آلود مهرو ماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث
له ووتنی نێرینه لهناو ماڵدا
له گسكهوه ههتا مهنجهڵ
ههموو ژنن،
قاپ و قاچاخ تا ئهگاته
پیاڵه وژێرپیاڵه وكهوچكیش
ههتا مردن ههموو ژنن،
نێرنیهكانیش له ناو ماڵدا
ههتا مردن
زهنگ و سهعاتی دیوارو
كلیل و قفڵ و قامچیی و
تهنانهت له سهروه به فهرمانی
خواوهندی نێر جێگا ئهگرن.
- به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
- دل من گرفته زین جا تو سر سفر نداری،
زغبار این بیابان؟
- همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم.
-به کجا چنین شتابان؟
- به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم
- سفرت به خیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها
به باران
برسان سلام مارا...
دکتر شفیعی کدکنی
من مردی هستم
از عصر حجر و
آتش را هنوز سجده می کنم
و تف می کنم به تمامی خدایان پلاستیکی
تو زنی هستی
در عصر ریاضی و
از این پستان تا آن پستانت
شرمی است
هزار میلی متر پر از دروغ
از این نگاه تا آن نگاهت
هزار رویای زنده بگور
تو دوست می داری و
دوست نداشته ای
می خندی و نخندیده ای
می گویی و نگفته ای
من مردی هستم از اعصار گذشته
من با ماده شیر ها و ماده گرگ های رو سپی می آمیزم
و لعنت می کنم به دله سگ های با وفا
من فلسفه را نشخوار و قی می کنم
تو عینک فلسفه می زنی
من با چشمه و کوه و دشت و درخت می آمیزم
تو با آن آلت پلاستیکی
تو در عصر مردان مقطوع النصل
هر شب
از آسانسور و موبایل و کامپیوترت
آبستن می شوی
و فردا رویایی سقط شده را
به زباله دان کوچه می افکنی
بگذار ساده بگویم
بگذار ساده بگویم
تو که بیایی
پاسبانها و دستبند ها و زنجیر ها متولد می شوند.
کاکه واحد :http://sirwe1.persianblog.ir/
ویک دنیا
دنیایی که در آن کوه هست
رود هست
مور هست...
و کوه به من آموخت که در سرما و گرما
در برف و بوران
زیر آفتاب سوزان یا باران
باید ایستاد مقاوم !
و رود به من آموخت
که با وجود سنگ و صخره
سد و نرده
خار وعلف هرزه
باید جاری بود مداوم!
و مور به من آموخت
که با چثه هر چند کوچک
با کمک یا بی کمک
حتی نم نمک
باید اندیشه فردا کرد مصمم!
و من این دنیا را به چهار دیواری خود آوردم:
مصمم
مداوم
مقاوم
من یک چهار دیواری دارم!