تاریکی، تاریکی، تاریکی

شب شروع به باریدن کرده است. روکشی از تاریکی همه ی عریانی را پوشاند. تکرار و تکرار... انگار تمامی ندارد.

تکرار آرزوها و تکرار خلاء ها. مهم تر از همه تکرار پوششی عریان.

موهای پریشان و نظم گرفتنش. لرزش همه ی تن و آرام شدنش. سردی دستان و گرم شدنش. تا بجنبد و منبع دو نور ساطع شده را پیدا کند، شمارش اول پایان یافته. به 1986 رسید.

قالب تاریکی پر از دلهره و اضطراب. بیست و پنجمین بهار آغاز شده و در بیست و پنجمین آوریل بالاخره درس شب را از بر کرد. آنقدر که شب مکرر بود.

میان آن چند هزار نقطه، سیصد و پنجاه و یک نقطه اساسی علامتگذاری شد. درخشش دو نور و برق سیصد و پنجاه و یک سوزن.

طول درمان مشخص است. تا هشتم مارس. اما سرآغاز درمان دردناک است. این درد، درد روزه ی سکوتی ست که باید آغاز شود.

در نمو یک سکوت پر از فریاد، بیست و دومرتبه تکرار درس اشک و لبخند و از بی اشکال و من و من خواندنش.

اینجاست آغاز روزه ی سکوت.طلوع بیست و دومین خورشید.

بالاخره شمارش مرحله ی دوم هم تمام شد و به 1989 رسید.

با غروب هشتمین خورشید افطار کن.

تولد مسیح از باکره ای دیگر...