لالایی
- لالالالا... لالا...لالایی.
دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید. مادرم می گفت: دوتا دیوانه با هم وقت می کنی برای بچه ات لالایی بخوانی؟
- لالالالا... لالا...لالایی.
-نمی خواهی شعرت را برایم بخوانی؟
- شعرهایم مال خودم. اصلا شاید شعر نباشد.
- هرچه هست.
- تو خنده های من را دوست داری؟
- خنده هایت سازنده ی شعرهای من است. دختر خوبی باش و شعرت را بخون.
- پس من می خندم تو هم برای بچه ام لالایی بخوان . شعرهایم مال خودم خنده هایم مال تو. بخواب بچه.
به مادرم گفتم: من یا باید یاغی شوم یا دیوانه وار نفس بکشم یا...
- یا چه؟
- یا فقط لالایی بخوابم.
- تو کدام را انتخاب کردی؟
-هیچ کدام. نه یاغی شده ام . نه دیوانه و نه آوازه خوان. فقط می خندم آخر...
-فکرش را نکن. بگو شام چی داریم؟
-نان و عشق.
- وای دیشب هم نان و عشق داشتیم.
-مانده ی دیشب است. دیشب نان خالی خوردی. تا دلت بخواهد نان داریم. بیا عشق را در آن بگذار لقمه کن بیاور با هم بخوریم. بچه هم خوابید.
- گل من؟
- جانم؟
هوس آبگوشت کرده ام.
- دلت خوش است؟ بیا شامت را بخور فردا باید تا شب بخندم.