دختران کوچک ما
به آرامی در آغوشش گرفت و در گوشش نجواکنان عشقش را به او ابراز کرد
دختر کوچک چیز زیادی در این دنیای کوچک نداشت.
با لبخندی بر لب و سرشار از شور زندگی
اما شبها در بستر تنهایی گریه می کرد.
تنها کارش آرامش دادن به خودش بود
هیچکس صدای اورا نمی شنید
و او تنها بود.
دختر کوچک چشمهایش را به آرامی بست.
همه ی آنچه که او می خواست این بود:
کسی اورا دوست بدارد آنگونه که هست.
دختر کوچک بزرگ شد
مشهور شد. فرد بزرگی شد
دختر کوچک با مادرش، همه کسش، جنگید
نمی توانست قبول کند مکنت دنیایی عشقش را تغییر داده.
فقط در شب گریه می کرد
تنها بود. همه ی آنچه او می خواست این بود:
کسی اورا دوست بدارد. همانگونه که هست.
کسی او را دوست بدارد
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 23:47 توسط یک دوست
|
اینجا سرزمین من است