ترس از اینکه تاریکی با من چیره نشود با من است. ترس از گم شدن عشق پنهان با من است، ترس از اینکه بچه کلاغ سیاه بوسه ی کاکتوس را در زیرزمین دیده باشد. ترس با من است.

ترس از اینکه روزی تنها باشم.

ترس از اینکه کنار دیگری باشم.

ترس از اینکه مجبور به قبول مرگ با عزتی باشم.

ترس با من است.

ترس از نگاه معصومه وقتی می خواهم وارد زیرزمین خانه شوم.

ترس از بی وجودی  با من است.

ترس از فروش یاقوتهای بی قیمت.

ترس از فراموش کردن.

ترس از فراموش شدن.

ترس از نفس کشیدن.

ترس بی لقمه ای.

ترس همیشه با من است.

با من زاده شده

و با من می  میرد.

ترس من از آب و آتش و خاک و باد نیست.

ترس من با من است.

با هم بیرون می رویم. می خوریم می خوابیم.

شبها کنار پنجره ی اتاقم می ایستد و به من نگاه می کند.

گاهی هم با من همبستر می شود.

حتی وقتی که تنها نیستم با من است.

ترس با من است.

بالاخره باید سنگ ماه خودم را بفروشم و پولش را خرج سفر او بکنم.

اما شاید قیمت ترس بالاتر از من باشد.

او با من است مبادا سرخی بکارتم سیاهی خودش را بپوشاند.

او همیشه با من است و خبر ندارد که بکارت روحم از زمان تولد پاره شده است.