![]() |
![]() |
|
| همه ی آنچه زبان قدرت گفتنش را ندارد |
|
چه روز قشنگی بود اون روز. روزی که همه قسم خوردیم. قسم خوردیم ۸/۸/۸۸ کنار هم باشیم. هر کجای دنیا که رفتیم اون روز برگردیم به مدرسه ی کودکی مون. نمی دونم کدومتون یادتون هست. نمی دونم کدومتون می آین. اما من برای ۸/۸/۸۸ قصه ها نوشتم. برای اون روز لحظه شماری کردم. نمی دونم ... نمی دونم... قول و قرارها برای من مهم هستند. مهم تر از هر چیز. هرگز به کسی قول ندادم مگر اینکه اجراش کنم. یعنی هرجوری که هست. به هر طریقی. واسه همین از بدقولی دلم می شکنه. داغون می شم. غصه می خورم. شاید بچگانه باشه ولی ۸/۸/۸۸ برای من یه سنبله. سنبل وفاداری به عهدها. وقتی می خواستم برای ازدواج تصمیم بگیرم قبل از هرچیز ۸/۸/۸۸ رو در نظر می گرفتم. هرگز نمی ذارم این روز رو از دست بدم. من هر کجا که باشم ۸/۸/۸۸ ساعت ۸ جلوی در مدرسه که حالا شده دبیرستان پسرانه می ایستم. هی نسیم بهت قول دادم اون روزکه بیام رانندگی یاد گرفتم و با ماشین خودم میام. حالا می بینی سر حرفم موندم. برای ۸/۸/۸۸ یه فکر دیگه کردم. می خوام یه قرار دیگه بذاریم. می خوام ببینم اونایی که فردا(۸/۸/۸۸) براشون مهم بوده آیا بازم قرارها براشون مهمه؟ آیا دوستاشونو یادشون نمی ره. من هیچ وقت شمارو فراموش نمی کنم. هیچ وقت. هر جای دنیا که برم. هر حرفه ای که داشته باشم. شما جاتون توی قلب من محفوظه. دوستون دارم بچه ها. امیدوارم چندتاتونو با نی نی هاتون ببینم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:18 توسط یک دوست |
|
|
من یک چهار دیواری دارم
وکاغذ و قلمی قلمی که گاه و بی گاه جور مرا می کشد و حرفهای ناگفته ام را بر کاغذ می نویسد در آن لحظه قلمم مثل زیانم نیست من و من نمی کند کم نمی آورد می نویسد شیوا بی غلط و بدون بروز هر گونه احساسی وقتی می نویسم گونه هایم سرخ نمی شوند اشک هایم فرو نمی ریزد عصبانی نمی شوم صدایم هم نمی لرزد و کاغذ چه صبور نوشته هایم را گوش می دهد! واکنشی از خشم در او نیست. نگاه عاقل اند سفیه نمی اندازد مرا به خاموشی وا نمی دارد تنهایم نیز نمی گذارد... در آخر٬ من آرام و سبکبال٬ به کاغذم می گویم: "همه ی اینها را گفتم که بگویم٬ گفتن بلد نیستم٬ اما نوشتنم بد نیست." و او هم چنان صبور گوش می دهد.. آنگاه کاغذ را به آب می سپارم و آب می داند که آن را به دست چه کسی برساند... و من دوباره به چهار دیواری ام باز می گردم و در پی قلمم و کاعذ صبوری دیگر.... من یک چهار دیواری دارم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:26 توسط یک دوست |
|
|
مهربانم ای خوب! یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها به تو می اندیشد و کمی دلش از دوری تو دلگیر است... مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده وشب و روز دعایش این است زیر این سقف بلند هرکجایی هستی به سلامت باشی و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد مهربانم ای خوب یک نفر هست که با تو تک و تنها با تو پر اندیشه و شعر است و شعور پر احساس وخیال و سرور مهربان این بار یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است و به یادت هر صبح گونه ی سبز اقای ها را از ته قلب و دلش می بوسد و دعا می کند این بار که تو با دلی سبز و پر از آرامش راهی خانه ی خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی... مهربانم ای خوب ! یاد قلبت باشد با تو من به پادشاه فصلها ایمان آوردم و با نگاه به هر برگ طلایی به تو خواهم رسید.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:8 توسط یک دوست |
|
|
تمام عمر به دنبال سنگهای رنگی بود. روی زمین دنبال انواع سنگ بود. حالا که سی ساله شده سیصد و پنجاه و دو سنگ جمع کرده. اما همه ی غروب های خورشید رو از دست داده. هرگز نتونسته حتی یک طلوع خورشید ببینه. هرگز نتونسته حس برخورد باروون روی گونه هاشو درک کنه. هرگز نتوسته با آسمون آبی و بی غش درد دلی داشته باشه. سیصد و پنجاه و دو سنگ رنگی داره که تا آخر عمر بهشون زل می زنه.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:57 توسط یک دوست |
|
|
- کجا می بریش؟ - یه جای بلند. باید یه جوری سبز بشیم. - صدای آنها را می شنیدم. اما جواب نمی دادم. جوابی نداشتم که بدهم. چه می گفتم؟ می گفتم من همه ی حرفهای آنها را شنیدم؟ می گفتم از همه چیز خبر دارم؟ از همان لحظه ی اول؟ آن وقت از من نمی ترسیدند؟ از این نمی ترسیدند که من رسواشان کنم؟ نمی ترسیدند که بخواهم ازشان حق السکوت بگیرم؟ من اشک های آهو رو دیدم. همان نم اشکی که همیشه آرزو داشتم پایین بریزد. همان... چقدر زیباتر شد وقتی صورتش خیس اشک شد. نادر وقتی اشک های آهو رو دید طاقت نیاورد. و من هم دیدم. همه چیز را دیدم. اصلاٌ من همیشه شاهد بودم از اول تا آخر تا لحظه ای که من رو برداشت و برد آن بالاها. دیدم که آهو ترسیده بود اما هیچ کاری نکرد صورت نادر اشک ها رو از صورت آهو پاک کرد. - قول میم پولدار بشم. قول میدم کار بکنم شب و روز. ولی بذار تو مال من باشی. آهوی من. می تونم از پس هر مجازاتی بربیام و تحملش کنم. اما... آهو. - نادر دست من نیست. بابام میگه نه باید مریضی م خوب بشه. اون مرده قول داده منو ببره یه کشور دیگه خوب کنه. مریضی قلب شوخی نداره. کنار در نشسته بودم. آرام بی صدا و آهو رو نگاه می کردم که روی پله ی منتهی به زیرزمین نشسته بود و داشت لب می گزید. در اتاق بالا توافق کردند. هزار تومان مهریه، دو هزار تومان شیر بها، سه قواره پارچه، قند و شکر و چای و برنج با دوتا گوسفند پرواری. با مبارکه گفتن لرزیدم. بچه سال بودم. همه چیز رو دیدم نگاه نادر روی پشت بوم که با اشک داشت آهو رو نگاه می کرد. آهو نادرو که دید دستش محکم قلبش رو چنگ زد. جیغی کشید و افتاد. من دیدم . همه چیز رو دیدم از اول تا آخرش. مو کندن ها رو دیدم. رخت سیاه رو دیدم. و جنازه ی آهورو دیدم. موهای ژولیده ی نادرو دیدم. گریه هاشو دیدم. دستش رو دیدم که من را گرفت. - کجا می بریش؟ - یه جای بلند.باید یه جوری سبز بشیم. گریه. گریه .گریه. مرد که گریه نمی کنه. اون هم رفت تا کسی نا مردونگی شو نبینه. من دیدم. همه چیز رو دیدم از اول تا آخر. نادر از آبیدر رفت بالا. بالای بالا. اون قدر رفت تا خسته شد. کنار چشمه نشست. اشکاشو شست. لعنت به بازی های روزگار. دیدن مرگ آهو با چشم خودش داغونش کرد. از روی نادر شرمنده بودم که کاری نمی تونستم بکنم. منو کاشت. کنار همون چشمه. دستش رو به برگهام زد و گفت: تو هم مثل من توی اون حیاط تنها بودی "تاقه دار" من. حالا اینجا میشه خونه ی دلتنگی من و تو. تو میشی همدم من. یادگار آهوی من. من و آهو باید یه جوری سبز بشیم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 9:8 توسط یک دوست |
|
|
خانم شجاعی، خانمی آرام، خندان و اهل کار وتلاش است. به جرأت می توان گف در همه ی زمینه هایی که فعالیت می کند، موفق است. کار، تحصیل، خانواده، فعالیت های اجتماعی...
خانم شجاعی در دبیرستان های شهر سنندج تدریس می کنند و همزمان در دانشگاه مشغول گذراندنکارشناسی ارشد خود در رشته ی فناوری اطلاعات هستند. ایشان قلم خوبی دارند و در زمینه ی شعر، داستان فعالیت دارند. اهل فلسفه هستند. در خانه هم خانم خوبی برای همسرشان بوده و هستند. خودشان زحمت کشیدند و خلاصه ای از فعالیت هایشان را برای من فرستادند. امیدوارم در کار و زندگی مثل همیشه موفق باشند. امیدوارم نمونه ی ئاسو شجاعی در کردستان بیشتر شود.
· عضویت در کمیته مطالعات طرح توانمندسازي جوانان روستايي با استفاده از دفاتر فناوري اطلاعات و ارتباطات روستايي · طراحي پورتال جامع روستايي براي غنيسازي ارائه خدمات به روستاهاي استان كردستان
· طراحي و پياده سازي سايت اينترنتي دبيرستان شاهد هوشمند سنندج · تدوين و پياده سازي برنامه عملياتي توسعه تكنولوژي در دبيرستان شاهد هوشمند سنندج · تست مراحل مختلف نرم افزار مديريت محتواي آموزشي، استخراج نقاط ضعف و نظارت بر مراحل مختلف پياده سازي نرم افزار
o مشخصات مقالات و انتشارات مهم علمي
o زمینههای علمی و تحقیقاتی مورد علاقه
o مقامهای فرهنگي- هنري کسبشده
در صورت تمایل می توانید با وبلاگ ایشان نیز آشنا شوید:
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 11:51 توسط یک دوست |
|
|
دست مزن، چشم ببستم دو دست راه مرو، چشم دو پايم شكست حرف مزن، قطع نمودم سخن نطق مكن ، چشم ببستم دهن هيچ نفهم، اين سخن عنوان مكن خواهش نافهمي انسان مكن لال شوم، كور شوم، كر شوم ليك محال است كه من خر شوم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:5 توسط یک دوست |
|
|
سلام خدا جون. خوبي؟همه خوب هستن؟ بچه ها چطورن؟ اگر حال مارا هم بپرسي بد نيستم. داريم مي گذرانيم. نفسي قاچاقي مي آيد و مي رود. چه مي كني خدا جان؟ مشغول چه هستي؟ بابا ديگه خسته شدم براي يه كار كوچك آنقدر از اين اتاق به آن اتاق رفتم كه پاهام تاول زده. روزي كه آمدم به دفترت از نگهباني شروع شد. چه مي كني؟ كارت چيست؟ چقدر طول مي كشد؟ او را كه رد كردم وارد اولين اتاق شدم. داشتند روي خانمي كه بچه اش نمي شد كار مي كردند. برگه اي را مهر كردند و مرا به اتاق بعدي فرستادند. در اتاق بعدي اجازه ندادند كه حرف بزنم داشتند وسايل خود را جمع و جور مي كردند كه بروند ماشين يكي را كه ته دره افتاده بود نجات بدهند. قرار بود فقط يكي از سرنشين هاي انها زنده بماند. بچه ي كوچك انتخاب شد. گفتند برو تا يك هفته وقت نداريم. هفته ي بعد كه آمدم دو تا اتاق اولي بسته بود. اتاق سومي هم راهم ندادند گفتند به آن حد نرسيدي كه وارد اين اتاق شوي پرونده ات ناقص است. داشتم ديوانه مي شدم. رفتم و امدم، رفتم و امدم، رفتم و امدم، رفتم و امدم، تا بالاخره سرخورده و سرشكسته در راهروي دفتر راه رفتم تا چشمم افتاد به صندوقي كوچك صندوق انتقادات، پيشنهادات و شكايات دفتر. دارم اين نامه را مي نويسم آخر يكي از ارباب رجوع به من گفت یه نامه بنویس بنداز توی این صندوق دیدی شانست گرفت خوندنش. حالا من دارم بهت می گم خداجون اون بالا بالاها نشستی کار ملت رو دادی دست این ارذل اوباش که چی؟ شنیدم پاتو می ندازی رو پا و گاهی روی میز که چی؟ که رئیسی! بابا بیخیال خداجون. من یکی دیگه خسته شدم واسه یه حرف کوچیک باید این همه زجر بکشم. من دوست دارم همیشه کنارم باشی. همیشه باهات حرف بزنم. هر وقت دلم می گیره دردامو برات بیرون بریزم. ولی تو چی؟ عین خیالت نیست. مثلا از رگ گردن به ما نزدیک تری. اینه؟ خب معلومه وقتی کار این همه آدمو دادی دست چند نفر بهتر از این نمیشه. وقت نمی کنه. فقط لازم دارن چند ماه روی یه دونه زن نازا کار کنن. یا سالها دنیال بچه ی گمشده ی فلانی بگردن. بیا مردونگی کن خودت بیا سر کار. اگرم بهت نمی خوره من برم دنبال یکی دیگه. یکی که سرش خلوت باشه. خودت بیا ببین دنیا عجب خر تو خری شده. هرکی پا میشه میگه تو مامورش کردی. آره خداییش؟ کار خودته؟ اگه این کارو کرده باشی که ملت حق دارن یادشون بره تو هستی. خلاصه بعدا گله نکنی بگی منو فراموش کردی و چون فراموش کردی می ندازمت تو آتیش. من دیگه از آتیشم نمی ترسم. یا کار منو راه می ندازی یا نه من نه تو...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 17:58 توسط یک دوست |
|
|
زمستان سلامت را نمی خواهد پاسخ گفت سرها سر در گریبان است. کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدارتان را نگه جزء پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است. وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است. نفس کز گرمگاهسینهمی آید بیرون ابری شود تاریک چودیوار اتیر در پیش چشمانت نفس کاین استپس دیگر چه داری چشم زچشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر، پیرهن چرکین هوا بس ناجوانانمردانه سرداست...آی.... دمت گرم وسرت خوش باد سلام را تو پاسخ گوی ودر بگشای منم من میهمان هرشب لولی وش مغموم منم سنگ تیپا خورده رنجور نه از روم نه از زنگم بی رنگم بیا بگشای در، بگشای دل تنگم حریفا، میزبانا ، میهمان سال و ماهت پشت در چون موجمی لرزد تگرگی نیست مرگی نیست صدایی گر شنیدی صحبت،سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را کنار جام بگذارم چه گویی که بیگه شده سحر شد بامداد آمد فریبت می دهد بر آسمان، این یادگار سیلی سرد زمستان است وقندیل سپهرتنگ میدان مرد یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است حریفا رو چراغ باده را افروز شب با روزیکسان است سلامت را نمی خواهد پاسخ گفت هوادلگیر،درها بسته،سرهادر گریبان،دستهاپنهان نفس ها ابر،دل ها خسته و غمگین درختان اسکلت های بلور آجین زمین دل مرده سقف آسمان کوتاه غبار آلود مهرو ماه زمستان است
مهدی اخوان ثالث
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 17:15 توسط یک دوست |
|
|
پسر کوچولو به پشت دستش نگاه کرد. می سوخت. دردش می اومد. به خاطر شیطونی کردن با دختر ارمنی که همسایه شان بود مامانش داغش زده بود. با دست راستش داشت موهای دختر ارمنی رو ناز می کرد. همون جا هم داغ خورده بود. هنوز می سوخت ولی حالا با دست چپ گونه ی دختر ارمنی رو ناز می کرد...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 8:26 توسط یک دوست |
|
|
اصل صد و پانزدهم از متن قانون اساسی به خصوصیات رئیس جهمور اختصاص داده شده است. اینکه باید از میان رجال سیاسی و مذهبی انتخاب شود. ایرانی الاصل باشد. دارای حسن رفتار و سابقه باشد .مدیر و مدبر باشد و ... و در نهایت دارای مذهب رسمی کشور . یعنی تشیع. خب من یک دختر ایرانی کرد سنی مذهب هستم!!! خیلی از خانمها برای اینکه ثابت کنند رجال سیاسی و مذهبی فقط مختص آقایان نیست همت می کنند و برای کاندید شدن ثبت نام می کنند. خیلی از اقلیت های مذهبی هم این کار را می کنند خیلی از اقلیت های قومی هم این کار را می کنند. ولی هیچ کدام صلاحیت ندارند. راستی کسی که انتخاب می شوند چه تاثیری در میزان تحقق اهداف و آرزوهای جوانانی مثل من دارند؟ راستی کسی که انتخاب می شود چه مقدار مدرم را درک می کند و می داند دردشان چیست؟ من سه تا رئیس جمهور به عمرم دیدم. نمی دانم مقایسه ی وضعیت من جوان در بیست و یک سال پیش با من جوان در حالا چه نتایجی دارد!!! من به کسی رای می دهم که از ما باشد. از من... قلب و روحش مال ما باشد... اهدافش، برای سرافرازی همگان باشد. خب ما در ایران زندگی می کنیم پس باید من دختری اهل سنندج دارای حقوقی کاملا مساوی با جوانی اهل تهران باشم. حقوق از هر نظر. در غیر این صورت انسان شک می کند به عدالت. بعد چه می شود؟ دو تا حالت دارد: با من خودم را از یاد می برم و کس دیگری می شوم. یا خودم می مانم و آزار می بینم. من کسی رای می دهم که وضعیت را به گونه ای برساند که من خودم بمانم و آزار نبینم. راستی میان این چهار کاندید چنین کسی هست؟ یکی می خواد مارا از شر دشنمان خلاص کند یکی می خواهد فقرا را نجات دهد. یکی می خواد همه جای ایران را سرسبز کند. یکی هم جانب داری زنان را می کند و می گوید اقلا یک وزیر زن در دولتش خواهد بود. من به کسی رای می دهم که ... راستی رای می دهی نمی هی؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 18:35 توسط یک دوست |
|
|
له ووتنی نێرینه لهناو ماڵدا له گسكهوه ههتا مهنجهڵ ههموو ژنن، قاپ و قاچاخ تا ئهگاته پیاڵه وژێرپیاڵه وكهوچكیش ههتا مردن ههموو ژنن، نێرنیهكانیش له ناو ماڵدا ههتا مردن زهنگ و سهعاتی دیوارو كلیل و قفڵ و قامچیی و تهنانهت له سهروه به فهرمانی خواوهندی نێر جێگا ئهگرن.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 16:59 توسط یک دوست |
|
|
لالایی
- لالالالا... لالا...لالایی. دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید. مادرم می گفت: دوتا دیوانه با هم وقت می کنی برای بچه ات لالایی بخوانی؟ - لالالالا... لالا...لالایی. -نمی خواهی شعرت را برایم بخوانی؟ - شعرهایم مال خودم. اصلا شاید شعر نباشد. - هرچه هست. - تو خنده های من را دوست داری؟ - خنده هایت سازنده ی شعرهای من است. دختر خوبی باش و شعرت را بخون. - پس من می خندم تو هم برای بچه ام لالایی بخوان . شعرهایم مال خودم خنده هایم مال تو. بخواب بچه. به مادرم گفتم: من یا باید یاغی شوم یا دیوانه وار نفس بکشم یا... - یا چه؟ - یا فقط لالایی بخوابم. - تو کدام را انتخاب کردی؟ -هیچ کدام. نه یاغی شده ام . نه دیوانه و نه آوازه خوان. فقط می خندم آخر... -فکرش را نکن. بگو شام چی داریم؟ -نان و عشق. - وای دیشب هم نان و عشق داشتیم. -مانده ی دیشب است. دیشب نان خالی خوردی. تا دلت بخواهد نان داریم. بیا عشق را در آن بگذار لقمه کن بیاور با هم بخوریم. بچه هم خوابید. - گل من؟ - جانم؟ هوس آبگوشت کرده ام. - دلت خوش است؟ بیا شامت را بخور فردا باید تا شب بخندم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:20 توسط یک دوست |
|
|
اینجا کجاست؟
یک اردوگاه کار اجباری! یعنی جایی که تو حق نداری زندگی خصوصی داشته باشی. یعنی تو باید همه چیزت عمومی باشه. توی بسته ی نواربهداشتی ت هم دنبال زندگی خصوصی تو می گردند. لابه لای لباسهای زیرت دنبال آثاری از زندگی خصوصی ت می گردند. خط به خط مصور افکارت رو جستجو می کنند تا ردپایی از زندگی خصوصی ت پیدا کنن. بعد از پیدا کردن چی میشه؟ تو مجازات خواهی شد. چون تو این حق رو به خودت دادی که زندگی خصوصی داشته باشی. به خودت اجازه دادی حریم شخصی داشته باشی. اونقدر جرأت داشتی که توی دفتر خاطراتت فکرای خودت رو بنویسی. اصلا چه معنی میده تو فکر کنی؟ تو فقط حق داری انقدر بخوری که نمیری ، اونقدر بپوشی که یخ نزنی و بقیه ی عمرت رو بگی چشم، اطاعت، اساعه، بی درنگ ورد زبانت باشد. تا بتوانی نفس بکشی و حرفهای زشت نشونی. بعدش هم که بمیری اگر نماز و روزه ت قضا نشده باشه شاید با شفاعت یه جماعت بفرستنت زیرزمین بهشت!!! خوشگله نه؟ چه زندگی عالی! چه بردگی زیبایی!!! زندگی همینه یک اردوگاه کار اجباری!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 10:46 توسط یک دوست |
|
|
8ی مارس رۆژی جیهانی ژنانه كه له زۆربهی ولاَتانی جیهان رێز لهم رۆژه دهگرن من كچێكم كه له رۆژی 8ی مارس له رۆژههلاَتی كوردستان له دایك بوم. له ژێر دهسه لاَتی دهوڵهتێكداین كه به ههموو شێوهیهك مافی ئینسانهكان پێشێل دهكات. كۆماری ئیسلامی ئیران نهك تهنها مافهكانی ژن بهڵكۆ ههموو مافه ئینسانیهكان پێشێل دهكات وهیچ حهقێك به هیچ كام له نهتهوهوهكانی ئیران نادات و به ههموو شێوهیهك مافی مرۆڤی پێشێل كردووه، له ههمووشیان زیاتر كچان وژنان زیاتر دهچهوسێنهوه. رۆژ نیه كچان له ماڵهوه رانهكهن یان له لایهن حكومهتهوه به ناوی بهد حیجابی ویان دهیان شتی بێ بنهما گیر به كچان و ژنانی ئیران نهدهن وراپێچی زیندان نهكرێن. یان به شێوهیهكی زۆر ناشیرین تهحویلی بنه ماڵهكهیان دهدرێنهوه، بۆیه رۆژ به رۆژ كچان وژنانی ئیران بهتایبهتی كوردستان یان خۆیان دهسوتێنن یان را دهكهن یان ناچارن ئهم ههموو دهردانه تهحهمول بكهن . له كاتێكدا یادی 8ی مارس دهكرێتهوه كه ئێمه ئێستاش ههر له ژێر فشاری رۆحی و جیسمی داین بۆیه هیوادارم سازمانی مافی مرۆڤ و ههموو رێكخراوه جیهانیه مرۆڤ دۆستهكان ئاوڕٍیك لهم میللهته چهوساوه بدهنهوه و بهتایبهتی ژنانی ئیران كه له ژیر دهسهلاَتی ئهم حكومهته شهوو رۆژ له ژیر ههڕهشه دان بۆیه هیوادارم فشاری زیاتر بخرێته سهر ئه حكومهته ... من كچێكم هاوار دهكهم و ناسڵێمهوه ههتا زنجیری كۆنه پهرستی نه پسێنم ناسرهوم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 18:40 توسط یک دوست |
|
|
- به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید - دل من گرفته زین جا تو سر سفر نداری، زغبار این بیابان؟ - همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم.
-به کجا چنین شتابان؟ - به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم - سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا... دکتر شفیعی کدکنی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 21:45 توسط یک دوست |
|
|
شنیده ام که خیلی وقت قبل، حتی قبل از اینکه قلعه ی سنه دژ در حسن آباد ساخته شود، در این مکان قلعه ای بوده. قلعه ای پر از سرباز و آدم و یک حاکم. قلعه ای پر از عظمت و بزرگی. نمی دانم چند صد سال از ساختن و حتی نابودی آن قلعه می گذرد. ولی می دانم حالا در قرن بیست و یکم در همان مکان چه می شود و چه رویدادهایی رخ می دهد. می دانم حالا اسم آن مکان چیست. بازاچه فردوسی ست. مردم آن را به "بان باشگاه" می شناسند. در دوران بچگی یکی دوبار همراه پدرم به آنجا رفتم. این طور که شواهد نشان می دهد هر چیزی که بخواهی در آن یافت می کنی؟ از شیر مرغ تا جون آدمیزاد. شیر مرغ و جون آدمیزاد تنها یک مثل در این نوشته نیست واقعا در بازارچه فردوسی می توان شیر مرغ و جون آدمیزاد پیدا کنی. از لباس گرفته تا مواد غذایی و ... حالا اینها قابل تحمل است و کمی تا اندکی طبیعی. اما وجود بچه هایی کوچک در آنجا غیر قابل پذیرش است. کودکان کار در همه جای دنیا پیدا می شوند. گرچه این خلاف آن چیزی ست که باید باشد. مسئله ی بزرگ این است که این کودکان در جعبه های سیگارشان و زیر پارچه ای که برای کفاشی روی زانو انداخته اند چیزهایی دیگر پنهان کرده اند. انواع مواد مخدر را در "بان باشگاه" می توان به راحتی تهیه کرد. نسل قبل دنبال تریاک و هروئین و... هستند و امروزی ترها دنبال مواد مخدر پیشرفته هستند مثل اِکس و شیشه و... در کنار همه ی این نعمات می توان انواع مشروبات الکلی را یافت که ظاهرا خلاف قانون و موازین اسلامی است. اما برای جلوگیری از تهیه و پخش آن کاری صورت نمی گیرد. در واقع حتی فروش سیگار به وسیله ی کودکان ممنوع است. اما از آنجایی که در هیچ کجای دنیا هیچ چیزی سر جایش نیست، در این مکان نیز فروش سیگار از خنده آورترین شغل هاست. کودکان به راحتی در آنجا مشغول خرید و فروش انواع مواد مخدر قدیم و جدید هستند. بازارچه ی فردوسی یا همان "بان باشگاه" خودمان جایی پر از همه چیز است. بد نیست بدانید چرا مردم بازارچه فردوسی را به نام"بان باشگاه" می شناسند. در آن بالا باشگاه ورزشی افسران قرار دارد!!! تقریبا می توان گفت ورود خانمها به این مکان ممنوع است. چون اگر خانمی (جوان باشد چه بدتر) بخواهد حتی به ورودی این مکان نزدیک شود، همه ی چشمها به سمت این خانم متمرکز می شود. قضیه به بازارچه ی فردوسی ختم نمی شود. کمی آن طرف تر در مرکز جهان که همان "ده ور مه یان" خودمان است، در جایی که می توان به راحتی پیش بینی کرد تا دو-سه سال دیگر منفجر می شود از زایش آدمیان و ماشین ها، در همین مرکز جهان که می گویند هر سنندجی که اصیل باشد در هر کجای دنیا که برود اولین ماشینی که می گیرد می گوید "دور مه یان" است، وقتی به یکی از خیابان هایش نگاه می کنی، چیزی جز... خیابان انقلاب که البته بعد از انقلاب خیابان انقلاب شد، به خیابان سیروس میان مردم سنندج شهرت داشته و دارد. مرکز اصلی و رسمی همه ی معنادین شهر. آنجا هم دست کمی از بازارچه فردوسی ندارد. در آنجا به راحتی می توان کودکانی را پیدا کرد که به جای رفتن به مدرسه یا دارند شلوار کردی ارزان قیمت می فروشند یا ده-بیست متر سفره ی نان دست گرفته اند یا جوراب و لباس زیر زنانه حراج کرده اند و یا دارند... آنجا شده مقر کهنه فروشان و معتادین و بیماران... جایی برای تهیه ی مواد مخدر. به راحتی می توان هر نوع موادی را در سیروس پیدا کرد. غیر از اینها انواع فرشهای کهنه و انواع کفش های پاره و درب و داغان انواع لباسهای زوار در رفته و انواع کمد شکسته انواع لباسهای سوراخ سوراخ و خلاصه هر چیز دور ریختنی را می توان در سیروس پیدا کرد. سیروس جایی برای هر آنچه سطل های زباله نیاز دارد. نمی خواهم دارندگان مغازه های انجا را بدنام کنم. همه ی این موارد فقط در پیاده روی این خیابان صورت می گیرد. که نه تنها به اقتصاد مردم کمک نمی کند بلکه باعث سد معبر شده است. ساعت اعلاء دونه ای 500 تومن. کفش نو بخر جفتی 1000 تومن. فریادهای خسته ی کهنه فروشان به این صورت باعث می شود مردم دور آنها جمع شوند و با هر بدبختی هم که شده است چیزی از میان کوه کهنه ها مناسب قیمت تعیین شده انتخاب کنند.شب که آقایان لباسها و زیوار آلات دخترکان و زنان خود را به فروش رساندند صفایی به جسم می دهند و آماده اند به رختخواب روند تا محبت خود را به همسر فداکار ابراز کنند. تا بلکه از دلش بیرون رود لباس عروسی زنش را 1000 تومان فروخته... سپاه پاسداران چند تایی از معتادین را گرفته اند... آنها را کجا می برند؟ کانون اصلاح تربیت؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 21:27 توسط یک دوست |
|
|
گردون و گردونه. - گردونه رو بچرخون. گردونه رو بچرخون. - دختر پياده شو. آخرش كه بايد پياده بشي. واسه چي خودت رو عذاب مي دي؟ گردونه رو تندتر و تند تر چرخاندند. سرم گيج مي خورد. به گمانم دوباره فشارم افتاده. امان از گرفتاري هاي فكري. - گردونه رو بچرخون. گردونه رو بچرخون. - دختره ي سرتق. بيا پايين ملت رو معطل كردي. به گمانت وقتش نشده؟ به مرگ مادرم من مي خواهم پياده شوم. از گردش خسته شدم. از گردش هاي متوالي كه مايه ي آزارم شده است. به جز گرفتاري هاي فكري چيزي برايم نداشته است. تازه جديدا سرگيجه هم به آن اضافه شده است. - گردونه رو بچرخون. گردونه رو بچرخون. - ميايي پايين يا نه؟ تو گردونه را نگه دار، ولدالزنا باشم اگر پياده نشوم. آخر دست من نيست كه. بالاخره بايد اين گردونه از كار بيفتد تا من قدرت پايين آمدن داشته باشم. - گردونه رو بچرخون. گردونه رو بچرخون. - وظيفه ي من نيست گردونه رو نگه دارم. بايد خودت اين كارو بكني. من چه كنم ؟ من چه كنم وقتي نمي توانم كاري بكنم؟ وقتي تا تكان مي خورم گردونه بيشتر مي چرخد. باورت مي شود داداش؟ باورت مي شود پاهايم تاول زده، جيغ مي زنم ، حتي يك بار از حال رفتم. اگر استادم به من مشت نمي زد حالا اينجا نبودم. كاش نمي زد. با وجود همه ي اين حرفها هنوز اينجا هستم. بابا سر اوني كه دوستش داريد يكي اين گردونه رو نگه دارد. من سعي خودم را مي كنم. چه بشينم، چه بايستم، چه بخوابم، بازهم گردونه مي چرخد. داداش تاول هاي پايم را نگاه كن. اینقدر نگو بیا پایین گردونه بایستد من پایین می آیم... - گردونه رو بچرخون. گردونه رو بچرخون. - به خيالت ماها خريم؟ نه تو ولدالزنايي وگرنه پايين مي اومدي... دستان من كوچك است و قدرت نگه داشتن گردونه اي را كه چندين كس آن را مي چرخاند، ندارد. من دارم از سرگيجه بيهوش مي شوم. - گردونه رو بچرخون. گردونه رو بچرخون. - آره گردونه رو بچرخون. گردونه رو بچرخون. آدمي مثل تو بايد ... تاول پايم تركيد. كلي آب داشت. سرم سنگين است. تازگي ها حس مي كنم روي قلبم سنگي بزرگ است. - گردونه را نگه داريد. ايستگاه آخر است. قبر را كنده ايد؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:41 توسط یک دوست |
|
|
صد قدم... يك، دو، سه، چهار، پنج،.... صد. آنها را شمرده ام. صد قدم تا رسيدن. يك، دو، سه، چهار،... پنجاه. چرا ايستاده اي؟ زن داداش به من گفت: براي به دست آوردن چيزي كه دوستش داري بايد تلاش كني. از صد قدم پنجا قدم به جلو آمده ام. دستانم سرد است. قدمي ديگر جلو مي آيم. حالا بگو چرا عقب مي روي؟ مگر تو همين را نمي خواستي؟ مگر رسيدن آرزويت نبود؟ آرام تر. هميشه در پايان دويدن رسيدن وجود ندارد. زمين نخوري. يك قدم مانده به تو. يه قدم تا گرفتن دستهاي تو. چشمانم را مي بندم و ... دستانم سرد است. مراقب باش. دستان من تو را به مجسمه ي يخي تبديل نكند. اه... آنقدر معطل كردي كه كوه... مي بيني حالا بايد براي رسيدن يا كوه را دور بزنيم يا آن را فتح كنيم. چرا بايد فقط سر راه من و تو سبز شود؟ براي رسيدن به تو به كوههاي... و ... و... صعود كردم. و مست شدم. چقدر بايد تكرار كنم كه دوستم مي گفت مستي و درستي؟ به گمانت دروغ گفته ام؟ آن هم در مستي؟ آن هم در خانه ي عشاق؟ اما من حاضرم صد قدم را هم بدون ... دستان من سرد است و تو نمي خواهي آنهارا بگيري مي ترسي تو هم سرد شوي و گرماي شبانه ات را از دست بدهي؟ دستانم را بگير تا بتوانيم مثل هم باشيم و در همه چيز شريك. مي داني رسيدن سخت نيست مثل بچه ي آدم رسيدن، سخت است. چشمانم را مي ببندم مستي را روي لبهايم احساس مي كنم و حالا... نگفتم؟ نگفتم اگر دستان مرا بگيري مثل هم مي شويم. حالا من نيز گرم شده ام. - ببخشيد كه از خواب بيدارت کردم به گمانم داشتي در خواب فرياد مي زدي. - فریاد؟ آه... همه ي بدنم سرد است. استاد ممكن است چند مشت به من بزنيد؟
20/10/87
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم دی 1387ساعت 21:36 توسط یک دوست |
|
|
هميشه ديده ايم، شنيده ايم، خوانده ايم و گاه نوشته ايم. آنقدر اين اعمال تکرار شده است که براي بعضي از افراد اين مسائل عادي تلقي مي شود. آهي جانسوز مي کشند و دوباره به تخمه شکستن و چاي نوشيدن و... مشغول مي شوند.
گاه با خود فکر مي کنم چگونه مي توان بدون اينکه اين مسائل را براي مردم عادي جلوه داد فرهنگ سازي کرد تا بدانند همزمان با چاي نوشيدن آنها و غذا دور انداختن آنها و در تختخواب خوابيدن آنها انسانهايي وجود دارند که آب پاک ندارند غذايي براي سير شدن ندارند و جايي گرم براي آرام شدن ندارند. در شهري که زندگي مي کنيم و محله اي که هر روز قدم برزمينش مي گذاريم. ميدان آزادي که گاهي در طول روز چند بار آن را دور مي زنيم... کساني هستند که شايد بشود برايشان کاري کرد. کودکي هست که تقاضاي پول سياهي دارد و آرزويش خوردن يک پرس کوبيده است. دختري هست که مي خواهد شبي بدون نگراني بخوابد. زني هست که در خانه اش در جستجوي آرامش است. روي پل عابر پياده که بروي و نيم نگاهي به ميدان آزادي سنندج بيندازي با آن مجسمه در وسط ميدان به عمق فاجعه پي خواهي برد فقط کافي ست دقيق شويم. نگاه کنيم. يک لحظه معشوق را فراموش کنيم . براي يک لحظه طلبکارها را از ياد ببريم. نگران غذاي روي اجاق نباشيم. فقط يک ثانيه چشمانمان را ببنديم و خودمان را رها کنيم از همه ي نگراني هاي کوچک روزمره و بينديشيم به اينکه : آي آدمها... باور کنيد روي همان پل عابر پياده کسي هست که شايد بشود يکي از آرزوهاي کوچکش را برآورده کرد. ميان کودکاني که عضو دارو دسته ي گدايان هستند بچه هايي هستند که آرزويشان اين است که کتاب بخوانند. کودکاني که اجاره داده مي شوند. کودکاني که پاره پاره مي شوند تا فروخته شوند. کودکاني که وسيله ي ارضاي انسانهاي بيمار جامعه هستند. آنها هم آرزوهايي دارند. آرزوهايي که شايد از نظر ما خنده دار باشد. آروزي دختر کوچولويي فقط اين است که يک روز به رستوران برود و به گارسون سفارش غذا بدهد. مجسمه ي ميدان آزادي خواهان آزادي ست. آزادي براي من ، براي تو ، براي همه ي انسانها. کاش مي شد. کور و کر و لال مي شدم ولي آن وقت هم از هفت دولت آزاد نبودم. چون من انسانم... مي بينيم... مي شنوم... حرف مي زنم. مي توانستم دخترک را به رستوران ببرم و برايش يک پرس کوبيده سفارش بدهم يا اينکه جايي براي چند شب بدون نگراني دختر جوان دست و پا کنم... ولي اين کار را نکردم شايد يکي پيدا شود يک لحظه چشمانش را ببيندد و فکر کند به غير خودش... به زن جوان که ساعت سه صبح مي خواهد از چشم مأمورين پنهان شود... به بچه اي که روز را بدون روشنايي آغاز مي کند . به راستي ما کجا هستيم و انديشه هاي ما جايي براي اين گونه افراد هست؟ مي توان براي اين قشر از جامعه چه کرد؟ مي توانيم چه کار کنيم که هيچ کودکي از گرسنگي نميرد و هيچ زني به خاطر اينکه خون بالا نياورد چوب حراج به جسمش نزند و هيچ انساني در خيابان هاي شهر در جستجوي آزادي و آرامش نباشد؟ به راستي مرد وسط ميدان آزادي سنندج چه وقت مي خواهد آرام شود و خواب راحتي داشته باشد؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم دی 1387ساعت 22:29 توسط یک دوست |
|
|
انسانيت...
ورايِ تعاريفي ست که انسانها ارائه مي دهند...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 23:21 توسط یک دوست |
|
|
چند سوال مطرح مي کنم از شما دوستان عزيز مي خواهم به اين سوالات پاسخ بدهيد. 1- آيا انسانها شعار را مي سازند يا شعار انسانها را؟ 2-آيا مي توان بدون شعار دادن زندگي کرد؟ 3- چقدر به شعار هايي که مي دهيد اعتقاد داريد؟ 4- از نظر شما کساني که شعار مي دهند و به گفته ي خودشان به آنها اعتقاد دارند اهل عمل هستند؟ 5- آيا تعريفي واضح و روشن براي شعار وجود دارد؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 17:10 توسط یک دوست |
|
|
من مردی هستم تو در عصر مردان مقطوع النصل بگذار ساده بگویم
کاکه واحد :http://sirwe1.persianblog.ir/
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آذر 1387ساعت 21:14 توسط یک دوست |
|
|
من كچێم ئهم شاره م، كچێك لهم زهویه، زهوێیهك كه ههموو گیانمه. گیانم به ئاوهدانیهوه ماوه من كچێكم دهست پهروهردهی ئهندێشه و كولتووری نابهجێی ئهم كومهڵگا دواکوتوه شایهد، شایهدیش نه، ئهوان نهبوونهته هۆی كۆسپ خستنه سهر، پهروهرده و تواناكانی من
یهكهم دهبێ له دهروونی خۆماندا شۆرش بكهین، شۆرشیك دژی خۆمان، دژی ئهم یاسا دواکوتوانه وا به ههڵهی دهزانین و ئێمهش ناچار به تاعهت كردنین بهندی كراوانی بێ وهكیل، دادوهرانی بێ ئاگا!!! حازر بۆ شۆرش... شۆرشێك دژی خۆمان... شورشیکی ئینسانی بو جیهانیکی به دوور له هر چشنه زوولم و ستمه ک کومه لگایه ک که شیاوه ی ئینسان بیت بژی ئازادی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 23:46 توسط یک دوست |
|
|
1. جویدن آدامس در سنگاپور ممنوع است. زندان فرستاده می شوند. کنند. است یا نه، ممنوع است.
می کرد تا زمان رد شدن ماشین از کنارشان، زنگ دوچرخه هایشان را بطور پیوسته به صدا درآورند. خوردن قهوه دستگیر می شدن، به اعدام محکوم می شد. اصلیت سریال ممنوع بود. در روزهای ناپلئون بطور رندوم انتخاب کنند. دستگیر شود، به زندان محکوم می شود. می شد. می شد. تحریک آمیز بودن آن برای مردان ممنوع بود. در ضمن ماموران پلیس دستور داشتند پنجره خانه ها را با رنگ سیاه بپوشانند تا زنان حاضر در خانه ها دیده نشوند. برای ماموران آتش نشانی ممنوع است. متعلق به ملکه. شنبه ممنوع است.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 0:36 توسط یک دوست |
|
|
سیمین دانشور متولد 8 اردیبهشت سال 1300 اولین زن داستان نویس در ادبیات فارسی است که از جهت ارزش و اعتبار با برترین داستان نویسان نسل خود که همه از جنس مخالف اند ، شانه به شانه می ساید و از ایشان کم نمی آورد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 0:11 توسط یک دوست |
|
|
به نام خدا امروز هفده هم مهر ماه برابر با هشتم اکتبر روز جهانی کودک است .
روزی برای همه کودکان جهان ... روزی برای اعتراض به نقض حقوق کودکان سراسر جهان است.کودک من کودک تو و همه ی کودکانی که باید از حقوق مساوی و برابری بر خوردار باشند . روزی برای برپاخاستن در برابر کسانی که کودکان ا را مورد آزار، شکنجه و سواستفاده های مختلف قرار می دهند. به خاطر چهره و قلب معصومشان از هر ظلمی به آنان فرو گذار نمی شوند. جباران و ...به همین مناسبت جوانانی گرد هم آمده اند تا در این روز و روزهای مشابه بایستند و فریاد بزنند ...کانون دفاع از حق کودکان در شهرستان سنندج همزمان با دیگر نقاط جهان برنامه هایی برای کودکان و فریاد حقوق آنان را ترتیب دادند .در یکی از سالن های این شهر امروز شاهد حضور پر شور مردم شهر سنندج بودیم که همراهی کودکان خود را کردند . جشن شاد ی به مناسبت روز جهانی کودک برای کودکان عزیز شهر سنندج با حضور میهمانی از شهرستان های دیگر از استان کردستان و جمعی از مردم و کودکان شهرستان سنندج برگزار شد.
این مراسم شامل مسابقات توسط خود کودکان حاضر در مراسم، خواندن سرود از مدارس مختلف شهرستان، اجرای قطعه های مختلف موسیقی توسط کودکان، رقص کردی بچه ها و قرائت قطع نامه ی روز جهانی کودک بود .
حرف اول وآخر این است: کودکان ما باید رسیدگی شوند. کودکان خیابانی ، کودکان کارگر، کودکانی که مجرم شناخته می شوند... همه ی اینها همان معصومانانی هستند که در جامعه به جای شادی کردن به جای کودکی کردن باید همچون بزرگسالان ـ به ظاهر عاقل ـ رفتار کنند و همچون بزرگترهایشان تنبیه شوند... دستبند زده شوند... زندانی شوند... اعدام شوند...
در این مراسم که بانیان آن جوانانی از کانون حمایت از کودکان هستند قطع نامه ای قرائت شد که در آن خواسته های کانون حمایت از کودکان بیان شده ...
این قطع نامه به شرح زیر قرائت شد : امروز هفده هم مهرماه (هشتم اکتبر) روز جهانی کودک است. برای ما فعالین جنبش دفاع از حقوق کودکان، روز جهانی کودک ، روز همبستگی و اعتراض به نقض حقوق کودک در سراسر جهان است. جنبش دفاع از حقوق کودکان ایران هر ساله در این روز کیفر خواست خود را علیه بانیان خشونت، آزار و شکنجه، تبعیض و نابرابری، اعدام و استثمار کودکان طرح می کند و مطالبات انسانی این جنبش را فراروی جامعه و صحبان قدرت قرار می دهد.هر روزه در سراسر دنیا و در جامعه ما به شیوه های مختلفی قوق کودکان پایمال می شود . میلیونها کودک در بدترین شرایط محیط کار و زیست توس صاحبان سرمایه استثمار می شوند.کودکان قربانیان بی فاع فقر و نابرابری ، جنگ ، خشونت و اعتیاد هستند . کودکان خیابانی در بدترین شرایط زیستی به سر می برند. هیچ سرپناهی ندارند درمان و غذای مناسب ندارند مورد سوءاستفاده جنسی و جسمی قرار می گیرند از آموزش و پرورش محرومند. شرایط فلاکت بار جامعه این کودکان را به بزهکاران و قربانیان وضع موجود تبدیل می کنند. دولت و مراجع قانونی کودکان را مانند مجرمان حرفه ای مجازات می کنند. دادگاهی می کنند. زندانی می کنند و بسیاری از آنان محکوم به تحمل حبس های طولانی مدت هستند. برخی از کودکان زیر 18 سال بعد از سپری کردن سالها حبس سر انجام پای چوبه ی دار می روند و اعدام می شوند. علاوه بر اینها حقوق کودک به صورت رسمی و غیر رسمی در جامعه رعایت نمی شود. زندگی کودکان مورد تهدید است. تهدید و آزار کودکان تهدید آشکار حقوق جامعه است.جنبش دفاع از حقوق کودکان خواهان پایان دادن به نقض حقوق کودکان است . به همین مناسبت ضمن برگزاری مراسم روز جهانی کودک مطالبات سراسری خود را به شرح ذیل اعلام می داریم:متوقف کردن فوری اجرای حکم اعدام کودکان و نوجوانان .ساماندهی و تأمین زندگی برای کودکان کار و کودکان بی پناه .آموزش و پرورش رایگان برای همه کودکان .بهداشت و درمان رایگان برای همه کودکان .ممنوعیت حکم اعدام در جامعه .ممنوعیت کار حرفه ای برای کودکان زیر 18 سال.ممنوعیت فروش سیگار و مواد اعتیاد آور به کودکان زیر 18 سال.تامین فوری مسکن و غذای گرم و مناسب برای کودکانی که هم اکنون در خیابان ها به سر می برند .رسیدگی به وضع کودکان مهاجر به ویژه کودکان افغانی که فاقد شناسنامه و محروم از تحصیل و مزایای اجتماعی هستند .تأمین رایگان امکانات رفاهی برای کودکان معلول جامعه و اختصاص دادن تسهیلات در معابر و اماکن عمومی به آنها .گرامی باد روز جهانی کودک .امید است این روز مورد توجه همگان قرار گیرد و در بررسی و شناساندن اقشار مختلف جامعه به ویژه دولتمردان و قدرت به دستان به وضعیت موجود شماری زیادی از کودکان، ما و دیگر بانیان را همراهی کنند .***** به امید داشتن جامعه بدون تبعض و نا برابری*****کانون دفاع از حقوق کودکان – سنندجکانون دفاع از حقوق کودکان و زنان – تهرانتهیه کننده ش-س 17 مهرماه 1387
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 23:15 توسط یک دوست |
|
|
اينجا سنندج است:
شهر عشق و دوستي ... شهر محبت... شهر دليران. اينجا سنندج است شهر من. شهري از شهرهاي ايران. شهري از شهرهاي ايران. ايراني كه حالا در زير لطف و عنايت دولت مهرورزي و عدالت گستري به حيات خود ادامه مي دهد و دارد جوان و جوانان و بيماران و معتادان و فاحشان و ... را به دنيا عرضه مي دارد. دولت مهروزي و عدالت گستري افتخارش كسب رتبه در اعدام كردن كودكان است. در اعدام كردن انسانهايي كه از نظر مهر و محبت و گسترش عدالت بايد بر دار آويخته شود تا عبرت همگان شود. اينجا سنندج است. شهر مردانگي و دليري. شهر غيرت غيرتمندان. تجاوز به دختراني كه بايد اعدام شوند و چون اعدام دختران ممكن نيست بايد شبي قبل از اعدام عقد شوند و بعد ... من نام اين را تجاوز مي گذارم. تجاوز به زني كه بايد به دار آويخته شود اما به نام ... به او تجاوز مي شود. و اينها در دولت عدالت گستري و مهرورزي بيش از پيش گسترش يافته است. من همان كودكاني هستم كه بر دار آويخته شده اند. من همان دختركاني هستم كه به جرم عشق به مردم آنها را به زنانِ زندان تبديل مي كنند. من مادر همان دختري هستم كه حتي تعداد سنگ هاي اين شهر را مي شناسد او به دنبال راهي براي خلاصي دخترش مي گردد. دختري كه حالا طبق قانون زن زندان شده و همسر و همسرانش راضي به آزادي اش نيستند. من همان پدري هستم كه يك شبه كمرش شكست. چون اينجا سنندج است شهر غيرت و مردانگي... اما مردانگي اون به تنهايي كافي نيست. من همه ي اينها هستم. من خود دردم. اينجا سنندج است. شهر عشق و دوستي شهر مروت و دليري شهر غيرت و مردانگي... شهري زير سايه ي دولت مهروزي و عدالت گستري... اينجا سنندج است. ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 23:58 توسط یک دوست |
|
|
از معشوق پرسيدم:
مرا از يك تا ده چند عدد دوست داري؟ با افتخار و غرور گفت: 8.5 و پرسيد: تو چند عدد؟ چشمانم را بستم و گفتم: 2 ناراحت شد. غصه خورد. ماههاست كه من هنوز اورا 2 تا دوست دارم و او حالا 8.5 ميليون از من متنفر است... ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 2:38 توسط یک دوست |
|
|
پيداچوونه وه ئامانج... شۆرش |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 17:6 توسط یک دوست |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مشکل من و شاید بیشتر مردم این است که از حقوق و وظایف خود آگاهی نداریم...
از نظر من بیشتر مشکلات مردم از این نشآت می گیرد که تربیت نادرست مانع از جستجوی حقیقت توسط فرد خواهد بود و این دقیقا فاجعه به بار خواهد آورد... مادامی که ما نتوانیم در مورد خودمان فکر کنیم... تصمیم بگیریم... و از حقوق و وظایف اصلی خودمان با خبر باشیم وضعیت به همین صورت خواهد بود. پس لازم و ضروری است که ما ابتدا در مورد خودمان به نتیجه برسیم علیه خودمان انقلاب کنیم تا بتوانیم در مورد دیگران و نقض حقوق نظر بدهیم... ابتدا باید هدف های فرعی را برداشت و به اصلاح آنها پرداخت و بعد انقلاب ... پيداچوونه وه ئامانج... شۆرش به امید آن روز دوستان گرامی خوشحال می شم مطالب این وبلاگ رو مطالعه کنید . در این وبلاگ سعی دارم درباره ی هر آنچه مربوط به من و کودکم می باشد صحبت بشه. از مطالب و عکس های دوستان استقبال خواهد شد در پایان این نام نیک است که می ماند... چه خوب است که بمانیم. یک دوست sharmin.soltanian@yahoo.com |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر کودک زن من |
|
RSS
|